خوبه یادبگیریم .....

خرید بک لینک

همهی ما تا زندهایم
بین اوقاتِ غم و شادی تاب میخوریم
درست مثلِ گذشتِ روزگار که بر محورِ شب و روز تاب میخورد
زندگی یک تابِ بازی است
دنیا ما را بین غم و شادی تاب میدهد
تا یاد بگیریم چگونه به تعادل برسیم
غم و شادی به نوبت فرا میرسند
باید هنگامِ شادی با فروتنی و هنگامِ غم با اُمید خودمان را محکم نگه داریم
و به خدا مطمئن باشیم که ما را نخواهد انداخت
پس با آرامش و اطمینان بازی کنیم
تاب تاب تاب بازی......

خوبه یادبگیریم ........

ما را در سایت خوبه یادبگیریم ..... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 124 تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 19:14

کاری به کار همدیگر نداشته باشیم... باور کنید تک تک آدم ها زخمیاند....هرکس درد خودش را دارددغدغهی خودش را داردمشغلهی خودش داردباور کنید...ذهنها خستهاندقلبها زخمیاندزبانها بستهاندبرای دیگران خوبه یادبگیریم ........

ما را در سایت خوبه یادبگیریم ..... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 128 تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 19:14

آری از پشت کوه آمده ام...!

چه می دانستم اينور کوه بايد براي ثروت، حرام خورد... برای عشق، خيانت کرد... براي خوب ديده شدن، ديگري را بد نشان داد... و برای به عرش رسيدن، بايد ديگري را به فرش کشاند...!

وقتی هم با تمام سادگی دليلش را مي پرسم ، میگويند: " از پشت کوه آمدهای...! "

ترجيح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغهام سالم بازگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد تا اينکه اينورِ کوه باشم و گرگوار ، انسانیت را بدَرَم...!

خوبه یادبگیریم ........

ما را در سایت خوبه یادبگیریم ..... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 19:14

دزدی مرتباً به دهكده اي ميزد، تا ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎیی از او ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪ!رد پایی ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ! ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ هم ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎیش ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ. ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ خوبه یادبگیریم ........

ما را در سایت خوبه یادبگیریم ..... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 218 تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 19:14

در زمان آقا محمد خان قاجار شخصی از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبتی داشت پیش صدر اعظم شکایتی برد.

صدر اعظم دانست که حق با شاکی است . گفت : اشکال ندارد می توانی به اصفهان بروی، مرد گفت : اصفهان دست برادر زاده شماست . گفت به شیراز برو . مرد گفت : شیراز دست خواهر زاده شماست . گفت : خوب به تبریز برو . گفت آنجا دست نوه شماست .

صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت گفت : چه می دانم. برو به جهنم.

مرد با خونسردی گفت : آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارند ...

حالا ما هر جا بریم آقایان حضور دارند.

خوبه یادبگیریم ........

ما را در سایت خوبه یادبگیریم ..... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 19:14

صفحه بندی